آجری ديگر در ديوار |
|
چشمات رو که باز می کنی همجا قرمزِ پشت چشمای بسته تصویر آبی ، نور کوچولو دستات رو تکیه بده به دیوار پلکات خستن ، نباید بازشون کنی فردا پشت یه پرچین شکسته قایم شده و از زخمات کپی بر می داره یه چیزی هست که درد داره آب شکسته شکسته میاد جلو تو هیچوقت نمی فهمی که کی باهاش می ری نويسنده : ديوانه در ساعت ۱:۳٩ ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸٧
بر سطح آبهای جهان شناورم و چیزی در عمق در زیر لایه های سخت، مرا صدا می زند ابرها دستان آبی آسمان را گرفته اند. و من همچنان آب را چنگ می زنم و چیزی در عمق ، مرا صدا می زند برگ های نیلوفر گوشهایم را گرفته اند. لبهای خشکیده ام بر آبها بوسه می زند . نويسنده : ديوانه در ساعت ٢:٢٤ ب.ظ روز پنجشنبه ٤ مهر ،۱۳۸٧
١٣ ساله بودم تابستان بود و من در نهایت شب تبخیر می شدم اکنون ٢٨ ساله ام تابستان است و من در روشنائی روز تجزیه می شوم نويسنده : ديوانه در ساعت ٢:٢٦ ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ تیر ،۱۳۸٧ کابوس زمین گردِ نگاش که می کنم ، همچیز می ریزه .............................. من پیر شدم یا اونا ... وقتی می خوام حرکت کنم اونا ، با انگشتای زشتشون به من می خندن .............................. تکرار شمردن اعداد رو از روی ساعت دیواری خونه یاد گرفتم .............................. وقتی دیوار ترک بر می داره یه قوطی رنگ می خرم .............................. چند وقته پریز برقم چپ چپ نگام می کنه یعنی اونم می فهمه ؟! .............................. دیروز پنجره اتاقم رو شستم چشام خیس شدن نويسنده : ديوانه در ساعت ۱۱:٤٤ ب.ظ روز یکشنبه ۸ اردیبهشت ،۱۳۸٧ در حباب کوچک نويسنده : ديوانه در ساعت ٥:٢۸ ب.ظ روز شنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٧
مثل یه موش توی سوراخ قایم می شم موشی که دیگه ، پنیر ، رویاش نیست نويسنده : ديوانه در ساعت ٧:٤٠ ب.ظ روز دوشنبه ٥ فروردین ،۱۳۸٧ ته فنجانهای شکسته مادر بزرگ نويسنده : ديوانه در ساعت ۱۱:٤٧ ب.ظ روز جمعه ۱٧ اسفند ،۱۳۸٦
یه چیزی میاد تو ذهنت ، و هنوزبالغ نشده ، خط می خوره ذهن بیمارت و دستای فلجت پیر شدند . همچیز مثل یه ماهی قرمز ، سر می خوره و می ره شب عید ، تنگ خالی تنها تصویریه که باقی می مونه زیر پوستت قایم می شی ، و درد تنها برگه دفاعیته تجربه ، آه ، یادم رفت ، کمکت می کنه که مزه این کیک شکلاتی رو بهتر بفهمی زمین می چرخه و همچنان فرو می کشه همچیز رو و آخرش انقدر فلج می شی که حتی نمی تونی اندازه یه سرنگ ، برای خودت هوا داشته باشی نويسنده : ديوانه در ساعت ۱:٥٧ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٦
عزیزیم ، بهم نگو دنیا چه شکلیه . می دونی کارهای مهم تری دارم . رنگ کفشام مهم نیست برات ، می فهمم . اما اون همه چیزیه که دارم. دیشب وقتی خواب بودی ، دریچه رو بستم . کنارت دراز کشیدم و باهات نفس کشیدم . وقتی روز بیاد ، چشمامو می مالم که عادت کنه و دوباره دستام رو به سمتش دراز می کنم . می دونی یکم سخته مثل روشن کردن سیگارم می مونه تو شب . زیر آفتاب گرم روی چمن ها دراز کشیدم . حتی خودکارم حرکت نمی کنه ، دست و پام نمی زنم . زمین ، فرو می کشه من رو به عمق لایه های قهوه ایش . عزیزیم می دونم وقتی روزنامه حوادث رو توی فیلمها و کتابها ،... ورق می زنم و فرو می رم ، دوست داری بهم یه عروسک هدیه کنی ، نگران نباش یه چیزی هست که از درونم بهم می گه خفه شو کوچولو ... بی ربطی یه کلمه است شاید از تو دزدیدمش ، اما همیشه بوده ، بدون اسم . سعی کردم باهاش کنار بیام . اما هنوز بی ربطی توی یه عمق درد داره . دستام همیشه به سمت نور درازن نويسنده : ديوانه در ساعت ٥:۳٢ ب.ظ روز شنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٦
تصویرم می ریزد بر آینه صدایم ، در جیر جیر لولاهای زنگ زده خفه می شود . هوا بوی نفتالین می دهد و من ، سنگینیم را بر گوش چپم حس می کنم . نويسنده : ديوانه در ساعت ٦:٢٢ ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ دی ،۱۳۸٦ |